
چيزي اينجا نيست ٬ كسي اينجا نيست و سكوت دست نشانده خاموشيست كه در نابوديست ٬ چه شكننده است و چه دردناك و جنون افكار ٬ مي شنوي ٬ من صداي تپش خاموشي را در سكوت مي شنوم من حتي صداي آزاردهنده افكارم را مي شنوم
و من نيستم آني كه بودم و چيستم ٬ چرا كه دگر نمي دانم كه كيستم ٬ پرده زمان فرو افتاد و در هم شكست و شكست رسوايي جزئي از صحنه نمايش زندگي نبود اگر هم بود تدبير من آن را كارگردان نبود چون در اين صحنه همه چيز صامت بود و در آن سيل شخصيت دزد ٬ روح را متلاتم مي كرد و در يك لحظه نيست هست مي شد و هست نيست ٬ مثل سفيدي در سياهي ٬ مثل شب در روز ٬ مثل گرگ و ميش
اين توصيف من است ٬ توصيفي از خود است ٬ خودي كه بي خود است
مي خواهم برگردم نمي دانم از كجا ٬ مي خواهم بروم نمي دانم به كجا و در اين نا كجا نگاه مي كنم به همه جا
نه در اطرافش انساني است و نه در آسمانش خدايي
بوي بد تهفن جسدي است ٬ جسد كيست ٬ از هر كي هست از من نيست ٬ اگر هم هست باورم نيست
انساني در اطراف جسد نيست اگر هم هست نمي پرسد اين مرده كيست؟ چرا در زير خاك نيست
مي دانم اين نيست چيست كه از مرگ كس نيست ٬ البته نادر هم نيست ٬ اين نابوديست ٬ نابودي مي بيند
نابودي احساس دارد اما نابودي زنده نيست ٬ فقط در نيست مي كند زيست
نابودي شبهي است كه در نيست هست و در هست نيست ٬ گرچه اين نيست بدان معنا نيست
و هيچ كارگرداني را يارا طراحي اين صحنه نيست گرچه قرباني هاي زيادي در آن مي كنند زيست ٬ زيست در مرزيست ٬ مرده و زنده نتواند اين مرز را نگريست ٬ جايي كه نيست هست و هست نيست
واقعا كيست كه فهميد درد من چيست حال كه در ديد من جز دود سيگار نيست ٬ نيستي كه با نيش لبخند خاموشي پرسد شكايتت از كيست و من با ديدي كه گريست ديد شكايت از رهگذر نيست ٬ شكايت از هم كيش نيست ٬ شكايت از هم پيمانه هم نيست اصلا شكايت چيست وقتي هر چه هست و بود ٬ ديگر نيست.
پدرام